هنر

این وبلاگ درموردهنروشعر و مثل و لطیفه و... است

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می‌گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید
حِبر ش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»

لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگهای من
خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّه‌ی من نو ترک می‌شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم

باز او ماند و سه پـ .ـستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفه‌ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان، خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم

سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

های، فرزندم
بشنو و هُش‌دار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این

کو ،کدامین جبّه‌ی زربَفت رنگین می‌شناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنه‌ی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟

[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار

مهدی اخوان ثالث

کتاب: آخر شاهنامه
صدا: مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 23:19  توسط حمید  | 

 
رهی معیری

 

محمدحسن معیری ( بیوک ) متخلص به " رهی " فرزند موید خلوت نوه ی معیرالممالک ( نظام الدوله ) از شاعران غزلسرای بسیار نامی معاصر است . وی در سال 1288 خورشیدی در تهران متولد شد . پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه وارد خدمات دولتی شد و مشاغل متعدد یافت در سال 1322 خورشیدی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات " وزارت پیشه و هنر " منصوب گردید . از دوران کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی علاقه ی فراوان داشت و در اثر ممارست در این سه فن بهره ای به سزا یافت . در آغاز شاعری در انجمن ادبی حکیم نظامی که به مدریت استاد وحید دستگردی مدیر مجله ارمغان تشکیل می شد ، شرکت می جست و یکی از اعضاء فعال و موثر آن انجمن بود . در انجمن موسیقی ملی و انجمن فرهنگستان ایران نیز عضویت یافت و رفته رفته با چاپ و نشر غزلهای دلنشین او در روزنامه ها و مجله های کشور شهرت بسیار یافت . آثار و اشعار فکاهی و انتقادی وی نیز به امضاهای مستعار " زاغچه " و " شاپریون " در روزنامه های " بابا شمل " و " تهران مصور " و غیره چاپ و انتشار یافت . در تصنیف سازی نیز مهارت خود را به خوبی نشان داد و ترانه های بسیار زیبا و خاطره انگیزی از او توسط خوانندگان مشهور ایران در رادیو ایران پخش شد که بیش از پیش موجبات شهرت و محبوبیت او را فراهم ساخت . مشهورترین ترانه های او " خزان عشق " ، " به کنارم بنشین " ، " دیدی که رسوا شد دلم " ، " نوای نی " ، " دارم شب و روز " ، " شب جدایی " و چند ترانه دیگر است که در بین مردم شهرت به سزایی دارد .

   در سالهای آخر عمر چند سال برای انتخاب شعر در برنامه ی " گلهای رنگارنگ " رادیو با شادروان داوود پیرنیا همکاری داشت و در شورای شعر رادیو ایران نیز شرکت می کرد . در حالی که تا آخر عمر مجرد زیسته بود در سال 1347 خورشیدی پس از تحمل چند سال رنج بیماری سرطان در 59 سالگی زندگی را بدرود گفت .

   از رهی دو مجموعه ی شعر به نام های " سایه ی عمر " و " آزاده " به جای مانده و هر دو کتاب به چاپ رسیده است .

   " سایه ی عمر " مجموعه ی غزلهای اوست که تا کنون چندین بار تجدید چاپ شده است . " آزاده " نیز مجموعه ترانه های وی می باشد .علاوه بر آن مجموعه ای از مقاله های ادبی او به نام " گلهای جاویدان " در سال 1363 خورشیدی در تهران چاپ و منتشر گردیده است . همچنین کتاب رهاورد رهی ( مجموعه شعر رهی ) نیز در سال 1375 به کوشش داریوش صبور در تهران توسط نشر زوّار به زیور چاپ آراسته شد .

 

نغمه حسرت

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از شوق بودم خک بوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 16:8  توسط حمید  | 

شعری از زنده یاد فریدون مشیری

 




 


چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:4  توسط حمید  | 

عزیزم منزل جانان همینجاست

وطن گاه پری گویان همینجاست

تمام عاشقان بینوا را

در این دنیا سر و سامان همینجاست

 

نه خسرو ماند با تاج کیانی

نه شیرین ماند در حسن جوانی

نه بلبل با گل و گلشن وفا کرد

نه اسکندر به آب زندگانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 22:42  توسط حمید  | 

عزیزا  رخنه در سندان کند عشق

 

مرس در گردن شیران کند عشق

 

گدا و پادشاه و میر و درویش

 

همه با خاک و خون یکسان کند عشق

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 11:5  توسط حمید  | 

الا ساقیا ، زراه وفا ، به شیدای خود ، جفا کم نما

 

که سلطان به زلف ترحم کند ، بحال گدا، ترحم کند ،بحال گدا

 

چو اردیبهشت ، جهان گشته باز ،به بستان خرام ، تو ای دلنواز

 

که شد جلوه ات ، چمن را طراز، که شد جلوه ات ، چمن را طراز

 

ای که به پیش قامتت سرو چمن خجل شده (ای جانم ، ای ببم)

 

سرو چمن به پیش تو کوته و منفعل شده (ای جانم ،ای ببم )

 

تا به کی از غمت گدازم ، ای صنم سوزم و سازم

 

حبیبم ، طبیبم ، چکنم ، چکنم ؟ ز عشقت چه سازم ؟

 

میرزا علی اکبر خان شیدا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 15:16  توسط حمید  | 

 

گل محبوبه شب

 

تو که چشمات خیلی قشنگه

رنگ چشمات خیلی عجیبه

تو که این همه نگاهت

واسه چشمام گرم و نجیبه

 

می دونستی که چشات

شکل یه نقاشی که

تو بچگی میشه کشید

می دونستی یا نه

می دونستی یا نه

می دونستی توی چشمای تو

رنگین کمون میشه دید

می دونستی یا نه

می دونستی یا نه

می دونستی که نموندی

دلمو خیلی سوزوندی

چشاتو ازمن گرفتی

منو تا گریه رسوندی

خیلی......... 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 22:32  توسط حمید  | 

 

 

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟


هر دم به هواي دل ما مي آيي




باز آي و قدم به روي چشمم بگذار


چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!


روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 3:29  توسط حمید  | 

 

هفتم آبان ماه روز تولد کورش کبیر مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 3:28  توسط حمید  | 

مرغ سحر

 

 

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه تر کن

زه آه شرر بار

این قفس را

بر شکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته زکنج قفس درآ

نغمه ی ازادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه ی این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم

جور صیاد

آشیانم ، داده بر باد

ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

نو بهار است ، گل ببار است

ابرچشمم ، ژاله بار است

این قفس چون دل تنگم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین

دست طبیعت ، گل عمر مرا مچین

جانب عاشق ، نگه ای تازه گل ،

ازین بیشتر کن

مرغ بی دل ، شرح هجران

مختصر ، مختصر، مختصر کن

 استاد بهار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 15:13  توسط حمید  | 

 

حافظ درآستان پیر مغان

 

پرتو خورشید بسان می ارغوانی از شرق ساغر آسمان پدیدار می شد که سواری یکه و تنها ، از دروازه ی شهر شورانگیز شیراز ،برون رفت . بیرون از شهر ، دشتی سرسبز وخرم ، مانند تخت زمرد به چشم می خورد که در آغوش آن ، گلهای گوناگون آرمیده بودند.

هوا دلکش و فره بخش ، و نفس باد صبا ، مشک فشان بود. نسیم سحر ، زلف سنبل را می آشفت.  نرگس مست بلند بالا ، نازها می کرد. بلبلی برگ گلی خوشرنگ به منقار داشت و از عشق ، ناله ها می کرد. ژاله در قدح لاله فرو می ریخت و باد ، بند قبای غنچه گل را می گشاد.  غنچه از خود برون می شد و برتن ، پیراهن می درید. سرو  سهی  به سماع در آمده بود و گویی قدسیان بر عرش ، دست افشانی می کردند.

این چشم انداز ، چنان شوری به جان آن سوار افکند که از اسب فرو آمد ، بر زمین زانو زد و با خود زمزمه کرد:

 

کنون که در چمن آمد

گل از عدم به وجود

بنفشه

در قدم او نهاد

سر به سجود

به دور گل منشین

بی شراب و شاهد وچنگ

که همچو دور بقا

هفته ای بود معدود

به باغ تازه کن

آیین دین زرتشتی

کنون که لاله برافروخت

آتش نمرود

 

مهری سوزان او را فرا گرفت و از آتش دل ، اب دیده اش همچو اشک شمع ، فرو ریخت.  شاهین تیز پرواز اندیشه اش  به سوی ، گذشته ، پریدن گرفت و در یاد آن یار پر راز فرو رفت ...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 21:23  توسط حمید  | 

 

قصه دخترای ننه دریا

 

یکی بود یکی نبود

جز خدا هیچی نبود

زیر این طاق کبود

نه ستاره نه سرود

عمو صحرا ، تپلی

با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دو قلو

چپقش خالی و سرد

دلَ کش دریای درد

در باغو بسته بود

دم باغ نشسته بود :

-عمو صحرا پسرات کو ؟

                 - لب دریان پسرام

دخترای ننه دریارو

خاطرخوان پسرام

طفلیا ، تنگ غلاغ پر ، پاکشون

خسته و مرده ، میان

از سر مزرعه شون

تنشون خسته کار

دلشون مرده زار

دسشون پینه ترک

لباساشون نمدک

پاهاشون لخت وپتی

کج کلاشون نمدی

می شینن با دل تنگ

لب دریا سر سنگ

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشم به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

می خونن – آخ که چه دلدوز و چه دلسوز

می خونن:

 

-دخترای ننه دریا ! کومه مون سرد وسیاست

چش امید مون اول به خدا ، بعد به شماس

کوره ها سرد شدن

سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن

از سر تپه ، شبا

شیهه ی اسبای گاری نمیاد

از دل بیشه غروب

چهچهه سار و قناری نمیاد

دیگه از شهر سرود

تکسواری نمیاد

دیگه مهتاب نمیاد

کرم شبتاب نمیاد

....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 21:32  توسط حمید  | 

امروز روز جهانی غذاست

امیدوارم که هیچ انسان گرسنه ای  در زندگی بی غذا سر به بالین نذاره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 22:20  توسط حمید  | 

پریا

 

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو ور دارن

بزنن به جون شب  ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن

به جایی که شنگولش کنن

سکه ُ یک پولش کنن

دست همو بچسبن

دوریا رو برقصن:

(( حمومک مورچه داره بشین و پا شو )) در بیارن

(( قفل و صندوقچه داره بشین و پاشو )) در بیارن

 پریا ! بسه دیگه های های تون

گره تون وای وای تون...

پریا هیچی نگفتن  زار و زار گریه می کردن پریا

مثل ابرای بهار گریه می کردن پریا..

- پریای خط خطی  عریون و لخت و پتی !

شبای چله کوچیک که زیر کرسی  جیک و جیک

تخمه می شکستیم بارون می اومد

صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف  حرفای سر بسه می گف

قصه سبز پری  زرد پری

قصه سنگ صبور بز روی بون

قصه دختر شاه پریون

شمائین  اون پریا

اومدین دنیای ما

حالا هی حرص می خورین  جوش می خورین  غصه خاموش می خورین

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 18:11  توسط حمید  | 

محله قدیمی

 

تو محله دو طرف خیابون خونه بچه ها بود ُ خونه ما و نعمت و داود و امیر و بیژن

 وحسن وجواد و اون طرف خیابون ایرج و حسین و احمد و مهرداد

بازیهامون فصلی بود مثلا فصل فنگ بازی ( تیله بازی ) که می شد دیگه همه در

 حال بازی کردن بودن. دو تا کول می کندیم و بازی سر فنگ . سه تیر یه فنگ

خلاصه دو جور بازی داشتیم مدل آبادانی و مدل اهوازی. بازیم بد نبود ولی زیاد هم

 می باختم. تو خیابون جوب بود که پس آبای خونه ها می ریخت توش  در نظر

بگیر فنگمون می افتاد تو جوب آستینارو بالا می زدیم و هی بگرد تا پیداش کن

با اینکه هی دستامو تو جوبا بود ولی مریض هم کمتر می شدیم .

یادش واقعا به خیر

این قصه همچنان ادامه داره

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 1:26  توسط حمید  | 

 

لطيفه

 

 

يك ايراني و يك ژاپني با هم دوست بودند ، ولي هيچكدام حرف همديگر را نمي فهميدند

گاهي دوست ژاپني به ديدن دوست ايراني خود به ايران مي آمد و گاهي به عكس ايراني به ديدن

 ژاپني مي رفت ، بعد از چندي تلگرافي از مرد ژاپني رسيد كه در بيمارستان بستري است و

 آرزو دارد يكبار ديگر اورا ببيند، مرد ايراني فوري به طرف ژاپن حركت كرد و به محض

 رسيدن يكسره رفت به بيمارستان براي ملاقات و دوست خود را در حاليكه زير دستگاه

 مخصوص اكسيژن قرار داشت بستري ديد.

ژاپني بيمار همينكه چشمش به او افتاد در همان حال ، لبخندي زد و به سرفه افتاد و با همان زبان

 ژاپني كلماتي شبيه مثلا " ( چوني موني چيانكو ) زير لب ادا مي كرد و مرتب هم اين كار را

 تكرار مي كرد ، پس از چند دقيقه ضمن تكرار همان كلمات فوت كرد و سرش به يك طرف

 غلتيد ، مرد ايراني فورا " پرستار را صدا كرد و گفت : در آخرين لحظه همچه كلماتي را

 مرتب تكرار مي كرد ، پرستار كه كمي فارسي مي دانست گفت : شما او را كشتيد ، چون او با

 آن كلمات بشما مي گفته پايتان را از روي لوله گاز اكسيژن بر داريد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:3  توسط حمید  | 

 پريا  

 

ديگه توك روز شيكسه

دراي قلعه بسه

اگه تا روزه بلن شين

سوار اسب من شين

مي رسين به شهر مردم ، ببينين :صداش مياد

جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد

آره زنجيراي گرون ، حلقه به حلقه ، لا به لا

مي ريزن زدست وپا

پوسيدن ، پاره مي شن

ديوا بيچاره مي شن :

سر به جنگل بذارن ،جنگلو خارزار مي بينن

سر به صحرا بذارن ، کویر و نمکزا می بینن

عوضش تو شهر ما...{آخ نمی دونین پریا }

در برجا وا می شن ، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن ، ویرونه ها آباد می شن

 

هر کی که غصه داره

غمشو زمین می ذاره

قالی میشن ، حصیرا

آزاد می شن ، اسیرا

 

اسیرا کینه دارن

داس شونو ور می دارن

سیل می شن :  شر شر شر

آتیش می شن : گر گر گر

 تو قلب شب که بد گله

آتیش بازی ، چه خوشگله

 

حالم تنگ غروبه

چیزی به شب نمونده

به سوز تب نمونده

به جستن و واجستن

تو حوض نقره جستن...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 0:38  توسط حمید  | 

محله قدیمی

 

توی محله ی ما چهار تا دکان بقالی بود که ما خریدمون رو از اونجا ها انجام می دادیم

ولی هر کدومشون با بقیه فرقی داشت ، خدا بیامرز مش غلامرضا سر نبش بود مغازه اش چیز زیادی تو مغازه اش نداشت ولی یادمه مربا هویج و پستونک قرمزا سوت سوتی و نفت و نون رو داشت

بقالی دیگه خدابیامرز حاج محمد علی که معروف بود به حاجی بابلی ، مغازه اش ترو تمیز بود ولی مشتریش کمتر

یه بقالی دیگه بود به اسم علی سیگاری ، یادمه هله هوله داشت مثل تمر و آدامس بادکنکی شکلات  بلیسک نوشابه و..

آخریش هم مش رحمان که چند سالیه حاجی شده ، دیگه شده حاج رحمان

مغازه اش پر بود از هله هوله های مختلف البته نوشابه نداشت در عوضش شیر شیشه ای داشت  ، واقعا یادش بخیر

 

این قصه همچنان ادامه داره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 4:55  توسط حمید  | 

 

 

 

 

محله قدیمی

 

خیلی قدیما محله ای بود توی این محله بچه های زیادی با خانواده هاشون زندگی می کردند

صفا و صمیمیت زیاد بود حجب و حیا زیاد بود آسایش و رفاه زیاد بود غیرت  هم زیاد بود...

توی این محله بچه ها دختر و پسر از چهار پنج ساله تا ده دوازده ساله در حال بازی بودند

محله خیلی شلوغ بود همسایه ها با هم رفت و آمد داشتند عصر که می شد در خونه ها رو

آبپاشی می کردن مادرا چادر به سر دوره می گرفتن در خونه و صحبت می کردن غیبت

می کردن اما ما که اون موقع  نمی دونستیم غیبت یعنی چی ؟ 

ما تو عالم بچگی داشتیم بازی می کردیم یادش به خیر چه بازیهایی ...

گوشواره طلا - گرگم به هوا - بالا بلندی - له له - هفت سنگ - شیر پلنگ ....

تابستونا شبا هوا خیلی خنک بود غروب که می شد پشت بومای کاهگلی رو با آفتابه

آب پاشی می کردیم تشکا رو پهن می کردیم تا شب موقع خواب خنک بشه  کیف کنیم و

بخوابیم .

همه ی همسایه ها همین بود کارشون  ما تو عالم بچگی نه غم داشتیم نه غصه

غصه چرا ؟

دل کندن از کوچه..

این داستان ادامه داره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 1:53  توسط حمید  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 20:36  توسط حمید  | 

پریا

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود

زارو زار گریه می کردن پریا

مث ابرای بهار گریه می کردن پریا

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلند ترک

از شبق مشکی ترک

روبرو شون تو افق شهر غلامهای اسیر

پشت شون سرد وسیاه قلعه افسانه پیر

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...

((پریا ! گشنه تونه ؟

پریا ! تشنه تونه ؟

پریا ! خسته شدین ؟

مرغ پر بسته شدین ؟

چیه این های های تون

 گریه تون  وای وای تون ؟))

 

پریا هیچی نگفتن ، زار وزار گریه می کردن پریا

مث ابرای بهار گریه می کردن پریا

(( پریای نازنین

چه تونه زار می زنین ؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف میاد ؟

نمی گین بارون میاد ؟

نمی گین گرگه میاد می خوردتون ؟

نمی گین دیوه میاد یه لقمه خام می کندتون ؟

نمی ترسین پریا ؟

نمی یاین به شهر ما ؟

شهر ما صداش میاد ريا، صدای زنجیراش میاد

پریا !

قد رشیدم ببین

اسب سفیدم ببین :

اسب سفید نقره نعل

یال و دمش رنگ عسل

مرکب صرصرتک من !

آهوی آهن رگ من !

گردن و ساقش  ببین !

باد دماغش ببین !

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیوا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب و دومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصونن

غنچه خندون می ریزن

نقل بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن :

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 15:45  توسط حمید  | 

 

 

دویدم و دویدم

سرکوهی رسیدم

دوتاخاتونی دیدم

یکی بمن آب داد

یکی بمن نون داد

نونوخودم خوردم

آب رو دادم به زمین

زمین بمن علف داد

علف رودادم به بزی

بزی بمن پشگل داد

پشگل رو دادم به نونوا

نونوا بمن آتیش داد

.......

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 15:45  توسط حمید  | 

 

روز جهانی کودک بر همه بچه های خوب بالاخص آرش و رامین مبارک باشد

                          

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 16:9  توسط حمید  | 

 

ترانه های عامیانه " فولکوریک "

 

آن بخش از سروده های آهنگین و باصطلاح " ریتمیک " که در حوزه فولکلورو ترانه های عامیانه وارد شده ،نیز جزو ترانه های ملی محسوب می گردد. استاد بهار این جنس شعر را (( شعر ملی کهن )) نامیده است و صادق هدایت آنه را ((اوسانه)) نام نهاده است.

این سروده ها ، علاوه بر لطف و ملاحتی که از نظر طنز و فکاهه دارند ، حائز ارزش فوق العاده ای از دیدگاه پند و مثل و حکم هستند ، چرا که  "مثل " فشرده و عصاره ی قرن ها تجربه جمعی یک ملت است.

کاربرد ترانه های عامیانه مثل گونه، که در محاورات عادی ، پایه استدلال واقع می شوند ،  تنها در تأثیر نثری و شعری آنها نیست ، بلکه این ترانه ها در موسیقی بومی  وآهنگهای شاد نیز انبساط خاطر و نشاط می آفرینند و در بازیهای سنتی  ، در ابراز عشق  و دوستی ،  در شوخی و فکاهه ، در لالایی و نوازش کودک ، در قصه گویی به بیان در می آیند  ، ودر مجموع شنوده را به فکر و اندیشه در مسائل عادی و مبتلا به خود ، وا می دارند و به تعبیر یکی از محققان " بیان احساسات فردی یا اجتماعی " هستند.

این سروده ها ریشه درتاریخ مکتوب و غیرمکتوب بسیاری ازوقایعی  دارند که اکثرا در منابع کتبی و  رسمی ذکر نشده و با اینکه خاستگاه آنها معمولا در یک منطقه جغرافیایی ویژه است ، اما نفوذی گسترده با مشخصات معین ، در سطح کشور یافته اند، باز با اینکه درتذکره ها و آثار ادبی کمتر راه یافته اند،بعلت لطف و جاذبه و شدت تأثیرشان،درسینه ها وخاطره ها  ، بعنوان دانش تجربی ، راه یافته و از نسلی  به نسل دیگر منتقل شده اند.

گرچه در برخی زمینه ها احتیاج به تفسیر و توجیه دارند ، اما در بیشتر موارد ، چنان با مهارت و هنرمندانه تنظیم شده اند ، که رسائی و موسیقی کلام و بار عاطفی آنها به معجزه سر می زند.

وزن ترانه های ملی ، وزن ایرانی است

 

 

گروهی از ادیبان و محققان زبان پارسی معتقدند که وزن ترانه های ملی و برخی دیگر از اوزان شعر فارسی ، از اوزان عروض عرب اقتباس نشده و این جنس شعر از بقایای شعر هجائی ایران در قبل اسلام است.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 15:9  توسط حمید  | 

 من مسلمانم

 قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه ، مهرم نور

دشت سجاده من

من وضو با تپش پنجره ها میگیرم

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سرگلدسته سرو

من نمازم را ، پی " تکبیرة الاحرام " علف می خوانم

پی " قد قامت موج "

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 2:24  توسط حمید  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 18:57  توسط حمید  | 

خاستگاه ترانه های ملی ایران

خاستگاه ترانه های ملی

 

توجه وتحقیق مستقل در ترانه های عامیانه ((ترانه های ملی ))درکشورما سابقه چندان طولانی نداردو از یک قرن متجاوز نیست.ترانه های ملی از اعماق زندگی تاریخی توده های مردم برخاسنه است.

در گذشته ،این ترانه ها ،که عموما آبشخورشان ،لهجه های محلی است ،در حوزه ادبیات رسمی جای نداشته اند و اساسا گویش محلی را ،علمای ادب ،"زبان فاسد" می نامیده اند و به طریق اولی :تحقیق در لهجه های محلی و ثبت لغات و اصطلاحات هر ناحیه در ایران ،هرگز رسم نبوده است.

زبان عامه را قابل آن نمی شمرده اند که در باره اش بحث کنند وادیبان در شان خود نمی دانسته اند که به اینکار بپردازند.

استاد ملک الشعرای بهار ، آنجا که از گذشته ((فهلویات ))یا ((دو بیتی ها)) وتعلق آنها به زبان پهلوی یا لهجه های آن ،سخن می راند، می نویسد:

 

"اساتید شعردری یاشعرای خراسان به هیچ وجه گرد سرودن((فهلویات))نگشته واز آن دوری کرده اند و به گفتن رباعی پرداخته اند"

چنین است که ترانه های ملی ،جدا از حوزه های رسمی شعر و ادب ،دراعماق ذوق مردم عادی کوچه وبازار تولد یافته ،زندگی کرده و حفظ شده است.

گویشهای محلی ،ادبیات و فرهنگ خاص خودراداشته اند،اماآثارآنها غالبا در تذکره ها وجنگهای ادبیات رسمی جایی نداشتندوسینه های مردم و ذهن تاریخی نسلها ،گنجینه ی ضبط و نگهداری و انتقال آنها بوده است.

بهمین جهت است که می ببینیم ،هزاران ترانه زیبا و شورانگیز و مثل و قصه ،در نجوای توده های مردم به گوش می رسد،بدون اینکه کسی سازندگان آنها را بشناسد.

این تفرعن ادبی در بین ادیبان سلف،محدود به گمنام ماندن سرایندگان ترانه های ملی نگردیده، بلکه موجب شده است که برای یافتن سررشته این بخش از فرهنگ ادبی ،درسده های اخیر ،کوششهای فراوانی از سوی محققان بیگانه و ایرانی صورت گیرد وماحصل آنها خوشبختانه ضبط و ثبت بخش معتنابهی از این یادگارهای ملی است.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 16:59  توسط حمید  | 

تک بیت

تربیت  یافته عشق  جوانمردم  من

چرخ نامرد  که  باشد که  مرا  پیر  کند

 

(صائب تبریزی)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 18:36  توسط حمید  | 

نکته ها

بقراط گفته است: پنج چیز از پنج چیز سیر نشود

اول، چشم ازدیدن

دوم،   ماده ازنر

سوم، آتش از هیزم

چهارم ، زمین از باران

پنجم ، عالم از علم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 18:28  توسط حمید  |